تراوشات ذهن یک بوف تنها و غمنامه های یک کور بینا
... سه تا نقطه برای تمام دلتنگیهام
زندگی قطره اشکیست که از گونه تبدار یتیمی گذرد
برا خودمون تو تخيلاتمون يه دنيا قشنگ با آدماي واقعي ميسازيم آدمايي كه انسانيت دارند عشق رو
ميشناسند و هنوز براي صداي دلشكستگان ارزش قائلند ولي افسوس و صد افسوس كه اين افسانه اي
بيشتر نيست ما دنبال رويائيم ...
بدنبال كدامين قصه و افسانه ميگريدي؟
در اين بيقوله ردپايي از ياران نميابي
چراغ شيخ شد و خاموش و اين افسانه روشن شد
كه در شهر ددان ميراثي از انسان نميابي
در دو روز عمر كوته سخت جاني كردم
با همه نامهربانان مهرباني كردم
همدلي هم آشياني هم زباني كرده ام
بعد از اين بر چرخ بازيگر اميدم نيست نيست
آن سرانجامي كه بخشايد نويدم نيست نيست
هديه از ايام جز موي سپيدم نيست نيست
من نه هرگز شكوه اي از روزگاران كرده ام
نه شكايت از دورنگيهاي يارم كرده ام
گرچه شكوه بر زبانم ميفشارد استخوانم
من كه با اين برگريزان روز و شب سر كرده ام
صد گله اميد را در سينه پرپر كرده ام
دست تقدير اين زمانم...........
كرده همرنگ خزانم............
پشت سر پلها شكسته پيشه رو نقشه سرابي
هوشيار افتاده مستي در خرابات خرابي
مهرباني كيميا شد مردمي ديريست مرده
سرفرازي را چه داند سر به زيري سرسپرده
ميروم دلمردگيها را زسر بيرون كنم
گر فلك با من نسازد چرخ را وارون كنم
بر كلام نا هماهنگ جدايي خط كشم
در سرود نغمه آفرينش نغمه اي موزون كنم
در دو روز عمر خود بسيار هرمان ديده ام
بس ملامتها كزين نامردمان بشنيده ام
سر دهد در گوشه جانم............
موي همرنگ شبانم............
من كه عمر رفته بر خاكستر غم چيده ام
زين سبب گردي زخاكستر به خود پاشيده ام . . .